خرید بک لینک


میگما اینایی که برنده ی میلیونی یه محصولی میشن از اقوام همونان یا اینکه از مریخ اومدن؟!

پس چرا ما برنده نمی شیم؟ ما هم که همون کد رو ارسال می کنیم و از همون محصول استفاده می کنیم!!


تو هر قرعه کشی یی که شرکت کردم اسمم در نیومده!

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 9:06

+ برای دیدن اندازه ی واقعی تصویر، بر روی آن کلیک کنید : ) ساخت جعبه های یلدایی م تموم شد فقط می مونه تزیینات روش و اینکه داخلشو چی بذارم. می خوام با مقوای سبز و قرمز هندونه درست کنم و با استفاده از نخ دِمسه ی سبز و پانچ، به جعبه ها وصل کنم(این از این). میشه اینبارم لطف کنید و راهنمایی بدین. یکی از این گزینه ها رو انتخاب کنید. ۱- اسمارتیز، شکلات، نخود و کشمش ۲- فال حافظ (چه در قسمت داخلی جعبه نوشته بشه و چه روی یه برگه ی سفید نوشته بشه و بعد رول بشه) ۳- ایده ی شما : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:20

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:20

صبح نیم ساعت دیرتر بیدار شدم و به یاد محسن چاقالو هی با خودم می گفتم، باز "مهدم" دیر شد :| فرزطور بلند شدم و جامو مرتب کردم و پریدم بیرون. ماگمو از شیر داغ پر کردم و رفتم سمت روشویی و صورتمو شستم. تاشیرم ولرم بشه دوباره برگشتم تو اتاق و مانتو شلوارمو پوشیدم و رفتم جلو آینه. هر بار می اومدم تو هال، نونای داغ و خوش عطرِ بربری، که تو سفره پهن شده بودن بهم دهن کجی می کردن :( نون بربریِ صبحانه، فقط با پنیر و خرما می چسبه ولی خرما نداشتیم :( دوباره اومدم تو اتاق و از تو کیفم کلوچه ای رو که دیروز خریده بودم و آوردم و با شیرم خوردم. همه ی این کارا سر نیم ساعت انجام دادم و چادرمو سرم کردم و کفشامو از جاکفشیِ زیر آینه برداشتمو رفتم بیرون. روزای زوج بچه ها آموزش حروف الفبا دارن و بعد نقاشی مرتبت با همون درس، ولی چون آخر این هفته برنامه ی شب یلدا رو در پیش دارن قرار شد برنامه ها رو سبک تر بچینن و به شعر و سرود یلداشون برسن. من اگه یکم بیشتر صدامو بالا ببرم، گلوم درد می گیره و صدامم خش دار میشه ولی نمیدونم مهلا کوچولو چطوری می تونه موقع خوندن سرود و قرآن، جیییییغ بکشه، جیغا جیییییییییغ :|

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46


عالِم، هر بامداد که بیدار می شود، در جستجوی علم است؛ می رود تا علمش را افزون کند.

زاهد هر بامداد که بلند می شود در جستجوی زهد است؛ می رود تا زهدش را زیاد کند.

اما جوانمرد هر بامداد که بر می خیزد در جستجوی عشق است؛ می رود تا دلی را شاد کند.


روایت یکم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"

به قلم عرفان نظر آهاری

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46


روزی مردی، پرسید: نشان جوانمردی چیست؟ جوانمردا، بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم!

جوانمرد گفت: کمترین نشان، آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو، تو آن یکیِ خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری!

مرد گفت: وای بر ما که از مردی تا جوانمردی، هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم.


روایت پنجم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"

به قلم عرفان نظرآهاری

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46

کسی بود که مدام به حسرت می گفت: کاش زودتر زاده شده بودم. کاش پیامبر را دیده بودم. کاش به خدمت رسول رسیده بودم. جوانمرد به او گفت: هنوز هم روزگار رسول خداست و هنوز هم عصر پیامبر است. اگر روز را به شب آری و کسی را نیازرده باشی، آن روز تاشب با پیامبر زندگی کرده ای، ولی اگر هزار نماز کنی و هزار حج بگزاری و کسی را بیازاری، نه خدا تو را دوست خواهد داشت و نه پیامبرش، و هیچ اطاعت از تو مقبول نخواهد بود. روایت ششم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو" به قلم عرفان نظر آهاری

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46

پارسال همین موقع ها یعنی دقیقا شبای قبل از یلدا تو فکر یه هدیه ی یلدایی برای دخترا و کوچولوهای فامیل بودم. ایده ی اصلی شو از تیلو گرفتم. به نیت کل فامیل، تفالی به حافظ میزدم و اونو روی یه شومیز سفید نوشتم و با مقوای قرمز و سبز، هندونه و انار درست کردم و با ماژیک سیاه دورگیری کردم و خلاصه خوشکل موشکلش کردم و بعد با یه ربان حریر سبز فال حافظ و انار و هندونه ی مقوایی رو به هم متصل کردم. + عکسشو تو گوشی قبلیم داشتم که آقا دزده نوش جونش کرد :| برای امسال یه انار دیدم که با هنر خط تا مثل جعبه جمع میشه و میشه توشو، از چیز میزای مختلفی پر کرد و اونو به عزیزانم هدیه بدم. فقط می مونه پرینت الگوی اصلی و خرید شومیز که از فردا مشغول بشم به ساخت انار کادوییم ^_^ ولی ایده های شما رو هم پذیرام : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46


واقعا چرا اینجام (اشاره به پیشونی و ما بین ابروهام) ترک برداشته؟!

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46

تایم چاشت بچه ها بود و هر کسی مشغول خوردن و نوشیدن و سر و کله زدن با هم میزی و هم کلاسی خودش بود. منم طرفی نشسته بودم و لیوان چاییم تو یه دستم بود و گوشی تو یه دست دیگه. برای یه لحظه از بچه ها غافل شدم و غرق در افکار خودم بودم که یه چیزی بهم چسبید که باعث شد بترسم و لیوان چاییم بریزه کف زمین. برگشتم دیدم ریحانه چسبیده بوده بهم و هی در گوشم جیغ می کشید که بچه ها بیاین بچسبین! -_- خلاصه که تو بد مخمصه ای گیر کرده بودم و کلا تو بغل بچه ها گم شدم. اونا قلقلکم میدادن و منم هی ریسه می رفتم و میون خندیدن هی می گفتم نکنین نکنین :/ انقدر به گردنم وصل شده بودن و مقنعه مو می کشیدن که به سرفه افتاده بودم. اگه مدیرمون به دادم نمی رسید الان راهی اون دنیا شده بودم (اغراق می کنیم :d) نمایش شیطون فرشته قسمت باحال و هیجان انگیز امروز بود. + امروز یکی از مامانا اومده بود پیشمو میگفت محبوبه جون شمایی؟ جا خوردم. آشنایی دادمو بهم گفت محمد طاها از وقتی وارد خونه میشه ورد زبونش محبوبه جونه. میگه محبوبه جون اینو گفت محبوبه جون این کارو کرد. گفتم چیا میگه؟ گویا محمد طاها از اینکه کنارش میشینمو دستشو می گیرم تا دور حروف الفبای مد نظرمونو بکشه خیلی خوشحال میشه و تو خونه بیشتر آمار این کارمو میده. خلاصه که کلی انرژی مثبت گرفتم ^_^

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46

من هر قدر هم که بخوام به حرفای آقای دکتر و مامانم مبنی بر خوردن دارو و انواع و اقسام دمنوشای گیاهی و ایضا بخور اونها برای بهتر شدن سرما خوردگی گوش بدم، بازم حضورم در کنار بچه ها این امکانو به سرماخوردگی م نمیده که از تنم خارج بشه. تا میاد بره، فسقلا علاوه بر خودشون تفاشونم به من می چسبونن و همین میشه که ویروس عزیز سرماخوردگی جایی بهتر از سیستم تنفسی من پیدا نمی کنه و در خوش حالت ترین و دلپذیرترین وقت ممکن یعنی وقتی خوابم شروع می کنه به قلقلک دادن و تحریک ریه و مجرای تنفسیم. + خلاصه ش میشه این ← خواب بودم. با سرفه های مکرر بیدار شدم. :دی * ویروسای سرماخوردگی رو گفتما ^_-

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46


لعنت به هر چی دوراهیه! لعنت.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23

دیگر نیمه های اسفند بود؛ اما هنوز برف روی زمین ها آب نشده بود و هوا سوز و سرمای خودش را داشت. زن ها مشغول خانه تکانی و رُفت و روب و شست و شوی خانه ها بودند. اما هر کاری می کردم، دست و دلم به کار نمی رفت. آن روز تازه از تشییع جنازه ی چند شهید برگشته بودم، بچه ها را گذاشته بودم خانه و رفته بودم صف نانوایی و مثل همیشه دم به دقیقه می آمدم و به آن ها سر می زدم. بار آخری که به خانه آمدم، سر پله ها که رسیدم، خشکم زد. صدای خنده ی بچه ها می آمد. یک نفر خانه مان بود و داشت با آن ها بازی می کرد. پله ها را دویدم. پوتین های درب و داغان و کهنه ای پشت در بود. با خودم گفتم: "حتما آقا شمس الله یا آقا تیمور آمدند سری به ما بزنند. شاید هم آقا ستار باشد." در را که باز کردم، سر جایم میخ کوب شدم. صمد بود. بچه ها را گرفته بود بغل و دور اتاق می چرخید و برایشان شعر می خواند. بچه ها هم کیف می کردند و می خندیدند. یک لحظه نگاهمان در هم گره خورد و بدون اینکه چیزی بگوییم چند ثانیه ای به هم نگاه کردیم. بعد از چهار ماه داشتیم دوباره یکدیگر را می دیدیم. اشک توی چشم هایم جمع شد. باز هم او اول سلام داد و همان طور که صدایش را بچه گانه کرده بود و برای خدیجه و معصومه شعر می خواند گفت: "کجا بودی خانم من، کجا بودی عزیز من. کجا بودی قدم خانم؟!" از سر شوق گلوله گلوله اشک می ریختم و با پر چادر اشک هایم را پاک می کردم. همان

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23


بهم پیام داده که کتابتو می خوام.

تو دلم گفتم عمرا!

دوست ندارم کتابامو به کسی امانت بدم که هیچ درکی از امانتداری نبرده! یا جلدش پاره می شه از بس اینور و اونور میذاره و دست هر کسی بهش می خوره یا صفحاتشو لا میده -_-


+کتاب به امانت می گیرم ولی دلم نمیاد پسش بدم از اون طرفم دوست ندارم کتابی به امانت بدم

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23

اوایل، وقتی می خوندمش برام عجیب بود که چرا روی جلد کتاب، مرحوم قدم خیرِ محمدی کنعان رو همسر شهید "ستار" ابراهیمی هژیر معرفی کردن؟ هی با خودم می گفتم این که شوهرش "صمد" بوده و برادر صمد اسمش ستار بوده پس چرا رو جلد کتاب زده "ستار"؟! دیشب متوجه چرایی این قضیه شدم و برام یه جورایی رمزگشایی بود و حتی شد. از زبان پدر شهید بزرگوار بخوانید. "... تو از اول اسمت صمد بود، وقتی شمس الله و ستار به دنیا آمدند، رفتم شهر برایتان یکجا شناسنامه بگیرم. آن وقت رسم بود. همه اینطور بودند. بعضی ها که بچه هایشان را مدرسه نمی فرستادند، تازه موقع عروسی بچه هایشان برایشان شناسنامه می گرفتند. تقصیر ثبت احوالی بود. اشتباه کرد اسم تو که از همه بزرگتر بودی را نوشت ستار. شمس الله و ستار که دو قلو بودند؛ نمی دانم حواسش کجا بود، تاریخ تولد شمس الله را نوشت ۱۳۴۴ مال ستار را نوشت ۱۳۳۷. موقع مدرسه که شد، رفتیم اسمتان را بنویسیم، گفتند از همه بزرگتر کدامشان است؟! تو را نشان دادیم. گفتند این ستار است، بیاید کلاس اول. بقیه هم حالا وقت مدرسه شان نیست..." و باقیِ داستان : ) + قیمت روی جلد ده تومنه. بعدا نوشت: بلاخره نت ماهانه خریدم و تصویر کتاب رو ضمیمه ی پست کردم. ۱۳۹۶/۹/۲۱

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23


روز جهانی کودک
+
تلویزیون

+ روز گذشته کمی ناخوش احوال بودم و نتونستم برم.
دلم برای محمدطاهای شر و شیطون تنگ شده یا حتی مهلایِ گیسو بافته ی عروسکی که وقتی سوره ها یا حدیثا رو می خونه جییییغ میکشه ^_^ یا نازنین زهرای احساساتی که دَم به دقیقه خودشو میندازه تو بغلم یا زینب دو و نیم ساله با اینکه خیلی خواستنیه ولی اصلا و ابدا به کسی رو نمیده و خیلی زود جوابتو میده :|
دل کوچیکم برای همه شون تنگ شده.

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23


در روایات داریم (البته دقیق یادم نیست داریم یا نه!) بده همسایه تونو نخواین! ولی خب... خدایا من با این سردرد چه کنم؟ کاش حداقل بعدازظهر بیدارش می کردی نه الان...

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23


نمیدونم چرا نمی تونم مثل سابق تو وبلاگم از روزام بگم!

از اتفاقای باحال و حال خوب کنی که خیلی راحت برای بقیه تعریف می کنم ولی وقتی نوبت به اینجا میرسه، زبونم بند میاد و دستم نمیره برای تایپ کردنشون!


برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23


سلام.

با تمااااام احترامی که به تک تکتون دارم ولی برای مدتی می خوام کامنتدونی مطالبم بسته باشه.

نه اینکه خدای نکرده مهر سکوت رو به لبهاتون بزنم نه! خدا منو نبخشه. ولی چند وقتیه نسبت به خوندن مطالبم و کامنت گذاشتن شما بزرگواران عذاب وجدان دارم و از اون طرفم نمی تونم خاطراتمو ثبت نکنم. پس قسمت"تماس با من" رو باز گذاشتم تا پل ارتباطی مون باشه.

پس فعلا با این وضع کنار بیاین : )

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23


سرگرمی دوست داشتنی ^_^

من مابین ورقه های مقوا و قیچی ^_^



برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23

خدایا شکرت یکی رو گرفتی ولی به جاش یکی دیگه رو دادی*" همه منتظر چنین روزی بودیم. بلاخره بعد از یک سال و سه ماه خونه ی عمو رضا رنگ شادی رو به خوش گرفت. بلاخره کوچولو به دنیا اومد و قراره بعد از برادر مرحومش، بشه پسر اون خانواده و عزیز کرده ی بی بی. مثل کسی که منتظر مسافرش باشه، منتظرش بودیم. لحظه به لحظه آمار بیمارستان و زن عمو رو از بقیه و اطرافیانش می گرفتیم و لحظه شماری می کردیم تا زمان ملاقات برسه و ببینیمش. ولی وقتی به عنوان اولین نفر وارد اتاقش شدم فقط خودشو دیدم. بدون حضور نی نی کوچولو. گفتن زردی داره و تو دستگاهه. (امیدوارم زودتر خوب بشه و تا شب یلدا که همگی خونه بی بی جمع میشیم، وجود مهمون عزیزمون گرما بخش محفل کوچیکمون باشه. [چهل نفر کمه نه؟ : ))) ] قرار بود دیروز بریم ولی هوا سرد بود و از طرفی مادرم کارهای عقب افتاده داشتن و به امروز موکول شد. بعد از تایم ملاقات از بقیه خدافظی کردیم و راهیِ حرم امام رئوف شدیم. تو مسیر از مادرم خواهش کردم اینبارم خودشون تنها زیارت کنن و بعد از بازرسی، من ازشون جدا بشم ولی هیچ جوره قبول نمی کردن. اصرارام بی فایده بود. می تونستم به خواسته شون توجه نکنم و مسیر خودمو برم ولی من این زیارتو قبول ندارم. نه من، بل امام هم قبول نمی کردن. بیخیالش شدم. اذن دخولو خوندیم و وارد حرم شدیم. بعد از بازرسی، یهو خودشون برگشتن و گفتن یه ساعت دیگه همینجا من

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23



به آدم های در رفت و آمد اعتماد نکنید!

" می روند" به بهانه ی پیدا کردنِ آدمِ بهتر

"بر می گردند" به دلیل پیدا نکردنِ آدمِ بهتر!


علی قاضی نظام

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09

کجایید ای شهیدان خدایی...

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09


از امروزم یه درس بزرگی گرفتم که

اگه مسئله ای زیاد برام مهم نیست، تو فکرم، تو ذهنم، بهش بال و پر ندم. چرا که با گفتنش، با به زبون آوردنش فقط فضا رو متشنج می کنم. خواسته یا ناخواسته فکر و ذهن فردِ دیگه ای رو متوجه این مسئله می کنم! و...


گاهی شاید این وسط حرفی ناخواسته گفته بشه که بدور از شخصیت باشه.

درسته که میشه عذر خواهی و ابراز پشیمونی کرد ولی چینی ای که ترک برداشته دیگه مثل روز اولش نمیشه!

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09


چرا همه مون "خوب بلدیم صحبت کنیم" ولی به پای عمل که می رسیم، لنگ میزنیم؟!
نمونه ش خودم!
اگه برای کسی مشکلی پیش بیاد، حرفای قشنگ قشنگ زیادی بلدم بزنم اما وقتی همون مشکل واسه خودم اتفاق می افته، فراموشم میشه! یا به قولی "کوزه گر از کوزه شکسته آب می خوره"!
واقعا چرا؟!

برچسب: دریابید, نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09

هیچی بهتر از این نیست که وقتی با یه سردرد شدید می خوابی، یهو ساعت دوازده بیدار بشی و از اون حال بدی که کل روز گذشتت ازت انرژی گرفته تنها یه حالت سنگینی محوی کنار شقیقه ت احساس کنی و بعد گوشیتو بگیری دستتو به خودت که اومدی متوجه بشی تنها یه ربع ساعت! در حال چت کردن با دوست دوران کودکیت و و حتی بزرگسالیت شدی ^_^ بعدتر از اون نتونی لبخند کش اومده روی صورتتو جمع کنی : ))) سرِ بزنگاه با پیامش و ادامه دادن ارتباطمون یه لبخنده گنده روی صورتت کشیده به همین سادگی. +دختر است نقطه -_-

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود وین راز سر به مهر به عالم سمر شود گویند سنگ لعل شود در مقام صبر آری شود ولیک به خون جگر شود خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود از هر کرانه تیر دعا کردهام روان باشد کز آن میانه یکی کارگر شود ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود از کیمیای مهر تو زر گشت روی من آری به یمن لطف شما خاک زر شود در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب یا رب مباد آن که گدا معتبر شود بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی مقبول طبع مردم صاحب نظر شود این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست سرها بر آستانه او خاک در شود حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود + بارالها! بهر چه قدرت نمای

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09

اول کاری آغاز امامت آقا جااانمون حضرت صاحب الزمان عجل الله تعالی فرجه الشریف رو تبریک و تهنیت عرض می کنم. دیروز رفتم خونه ی عمو همونی که چند شب پیش با دخترش چت می کردم :دی و به خواست دختر عموم کفشای اسپرتمونو با هم عوض کردیم. مال من، انگشای پامو میزد و تنگ بود، و یکی اون براش گشاد بود -_- فقط نمی دونم این وسط موقع خرید، جفتمون کجا بودیم که کفشامون اندازه ی پامون نبود؟!!! خلاصه که یکی دو ساعتی اونجا بودم و از اونجایی که صبحانه هم نخورده بودم، با کلی مسخره بازی و شیطنت صبحانمونو هم نقد کردیم ^_^ حرف از گل و گلدون شد و بهم گلدون فلفلای چیلی شو نشون داد (همون فلفل مینیاتوریای به شدت تند) گفتم منم می خوام داشته باشم، اصن کلی حس خوب گرفتم. آخه فک کن میون کلی برگ سبز خوشکل و مامانی یهو یه قرمزی

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09

از دیروز که با پدری اون مسئله رو در میون گذاشتم و ایشونم رضایتشونو اعلام کردن، تو پوست خودم نمی گنجیدم و خیلی خوشحال بودم و منتظر خورشید خانم بودم تا زودتر رخ نشون بده و برم محل مورد نظر! + خیلیاتون میدونید منظورم چه کاریه ولی بذارید همه چی درست بشه اونوقت قششششنگ شفاف سازی می کنم : ) صبح که بیدار شدم، صبحانه خورده و نخورده خیلی فرز طور حاضر شدم و رفتم بیرون. مسافتش از خونه مون یه مقدار دوره و از اونجایی که منم خیلی تنبلم و به پیاده روی های با مسافت طولانی عادت ندارم، نفسم بند اومد تا آدرسو پیدا کردم و رسیدم. فضای شاد و رنگارنگ، کادر و پرسنل با تجربه و تحصیل کرده و از همه مهم تر انقدر با روی بااااز ازم استقبال کردن که همون ابتدای کار، یخم باز شد و خیلی راحت با مدیر و پرسنل اونجا ارتباط ب

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09

من آن نی اَم که حلال از حرام نشناسم شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام نمی دونم این علاقه م از کی و از چه سنی به وجود اومد؛ ولی قطعا و یقینا خواهرم نقش بسزایی در بوجود اومدن این علاقه داشته. اون شبایی که تو اتاق بودیم و از اونجایی که خونه کوچیک بود و مجبور بود برای جلوگیری از خروجی صدا، رادیو بغل تو اتاق بخوابه تا مبادا بابایی بیدار بشه و بگه:" ... کمش کن" یا اون صبحای جمعه و برنامه ی "هفت شنبه" با اجرای فرزاد حسنی : ) و حتی شبایی که با هم تو هال بودیم و رادیومون روی یخچال بود و روی موج رادیو فردا تنظیم می کرد و هر دو هم خوانی می کردیم و گاها یه نرمشی هم به کمرمون میدادیم. خلاصه که این علاقه از گذشته ها تو پوست و خونم رسوخ کرده و امشب یهو فوران کرد و دلم بی هوا یاد اون موقع ها کرد. و چه

برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09

صفحه بندی