میگما اینایی که برنده ی میلیونی یه محصولی میشن از اقوام همونان یا اینکه از مریخ اومدن؟!
پس چرا ما برنده نمی شیم؟ ما هم که همون کد رو ارسال می کنیم و از همون محصول استفاده می کنیم!!
تو هر قرعه کشی یی که شرکت کردم اسمم در نیومده!
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 9:06
+ برای دیدن اندازه ی واقعی تصویر، بر روی آن کلیک کنید : )
ساخت جعبه های یلدایی م تموم شد فقط می مونه تزیینات روش و اینکه داخلشو چی بذارم. می خوام با مقوای سبز و قرمز هندونه درست کنم و با استفاده از نخ دِمسه ی سبز و پانچ، به جعبه ها وصل کنم(این از این).
میشه اینبارم لطف کنید و راهنمایی بدین.
یکی از این گزینه ها رو انتخاب کنید.
۱- اسمارتیز، شکلات، نخود و کشمش
۲- فال حافظ (چه در قسمت داخلی جعبه نوشته بشه و چه روی یه برگه ی سفید نوشته بشه و بعد رول بشه)
۳- ایده ی شما : )
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:20
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
عالِم، هر بامداد که بیدار می شود، در جستجوی علم است؛ می رود تا علمش را افزون کند.
زاهد هر بامداد که بلند می شود در جستجوی زهد است؛ می رود تا زهدش را زیاد کند.
اما جوانمرد هر بامداد که بر می خیزد در جستجوی عشق است؛ می رود تا دلی را شاد کند.
روایت یکم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"
به قلم عرفان نظر آهاری
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
روزی مردی، پرسید: نشان جوانمردی چیست؟ جوانمردا، بگو تا ما هم مردی مان را جوانمردی کنیم!
جوانمرد گفت: کمترین نشان، آن است که اگر خدا هزار کرامت با برادر تو کند و یکی با تو، تو آن یکیِ خودت را هم برداری و روی هزار تای برادرت بگذاری!
مرد گفت: وای بر ما که از مردی تا جوانمردی، هزار گام است و ما هنوز در گام نخستیم.
روایت پنجم از کتاب "جوانمرد نام دیگر تو"
به قلم عرفان نظرآهاری
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
واقعا چرا اینجام (اشاره به پیشونی و ما بین ابروهام) ترک برداشته؟!
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
من هر قدر هم که بخوام به حرفای آقای دکتر و مامانم مبنی بر خوردن دارو و انواع و اقسام دمنوشای گیاهی و ایضا بخور اونها برای بهتر شدن سرما خوردگی گوش بدم، بازم حضورم در کنار بچه ها این امکانو به سرماخوردگی م نمیده که از تنم خارج بشه. تا میاد بره، فسقلا علاوه بر خودشون تفاشونم به من می چسبونن و همین میشه که ویروس عزیز سرماخوردگی جایی بهتر از سیستم تنفسی من پیدا نمی کنه و در خوش حالت ترین و دلپذیرترین وقت ممکن یعنی وقتی خوابم شروع می کنه به قلقلک دادن و تحریک ریه و مجرای تنفسیم.
+ خلاصه ش میشه این ← خواب بودم. با سرفه های مکرر بیدار شدم. :دی
* ویروسای سرماخوردگی رو گفتما ^_-
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: دوشنبه 27 آذر 1396 ساعت: 20:46
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
بهم پیام داده که کتابتو می خوام.
تو دلم گفتم عمرا!
دوست ندارم کتابامو به کسی امانت بدم که هیچ درکی از امانتداری نبرده! یا جلدش پاره می شه از بس اینور و اونور میذاره و دست هر کسی بهش می خوره یا صفحاتشو لا میده -_-
+کتاب به امانت می گیرم ولی دلم نمیاد پسش بدم از اون طرفم دوست ندارم کتابی به امانت بدم
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
اوایل، وقتی می خوندمش برام عجیب بود که چرا روی جلد کتاب، مرحوم قدم خیرِ محمدی کنعان رو همسر شهید "ستار" ابراهیمی هژیر معرفی کردن؟ هی با خودم می گفتم این که شوهرش "صمد" بوده و برادر صمد اسمش ستار بوده پس چرا رو جلد کتاب زده "ستار"؟!
دیشب متوجه چرایی این قضیه شدم و برام یه جورایی رمزگشایی بود و حتی شد.
از زبان پدر شهید بزرگوار بخوانید.
"... تو از اول اسمت صمد بود، وقتی شمس الله و ستار به دنیا آمدند، رفتم شهر برایتان یکجا شناسنامه بگیرم. آن وقت رسم بود. همه اینطور بودند. بعضی ها که بچه هایشان را مدرسه نمی فرستادند، تازه موقع عروسی بچه هایشان برایشان شناسنامه می گرفتند. تقصیر ثبت احوالی بود. اشتباه کرد اسم تو که از همه بزرگتر بودی را نوشت ستار. شمس الله و ستار که دو قلو بودند؛ نمی دانم حواسش کجا بود، تاریخ تولد شمس الله را نوشت ۱۳۴۴ مال ستار را نوشت ۱۳۳۷. موقع مدرسه که شد، رفتیم اسمتان را بنویسیم، گفتند از همه بزرگتر کدامشان است؟! تو را نشان دادیم. گفتند این ستار است، بیاید کلاس اول. بقیه هم حالا وقت مدرسه شان نیست..." و باقیِ داستان : )
+ قیمت روی جلد ده تومنه.
بعدا نوشت: بلاخره نت ماهانه خریدم و تصویر کتاب رو ضمیمه ی پست کردم. ۱۳۹۶/۹/۲۱
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
در روایات داریم (البته دقیق یادم نیست داریم یا نه!) بده همسایه تونو نخواین! ولی خب... خدایا من با این سردرد چه کنم؟ کاش حداقل بعدازظهر بیدارش می کردی نه الان...
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
نمیدونم چرا نمی تونم مثل سابق تو وبلاگم از روزام بگم!
از اتفاقای باحال و حال خوب کنی که خیلی راحت برای بقیه تعریف می کنم ولی وقتی نوبت به اینجا میرسه، زبونم بند میاد و دستم نمیره برای تایپ کردنشون!
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
سلام.
با تمااااام احترامی که به تک تکتون دارم ولی برای مدتی می خوام کامنتدونی مطالبم بسته باشه.
نه اینکه خدای نکرده مهر سکوت رو به لبهاتون بزنم نه! خدا منو نبخشه. ولی چند وقتیه نسبت به خوندن مطالبم و کامنت گذاشتن شما بزرگواران عذاب وجدان دارم و از اون طرفم نمی تونم خاطراتمو ثبت نکنم. پس قسمت"تماس با من" رو باز گذاشتم تا پل ارتباطی مون باشه.
پس فعلا با این وضع کنار بیاین : )
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
خدایا شکرت یکی رو گرفتی ولی به جاش یکی دیگه رو دادی*"
همه منتظر چنین روزی بودیم. بلاخره بعد از یک سال و سه ماه خونه ی عمو رضا رنگ شادی رو به خوش گرفت. بلاخره کوچولو به دنیا اومد و قراره بعد از برادر مرحومش، بشه پسر اون خانواده و عزیز کرده ی بی بی. مثل کسی که منتظر مسافرش باشه، منتظرش بودیم. لحظه به لحظه آمار بیمارستان و زن عمو رو از بقیه و اطرافیانش می گرفتیم و لحظه شماری می کردیم تا زمان ملاقات برسه و ببینیمش. ولی وقتی به عنوان اولین نفر وارد اتاقش شدم فقط خودشو دیدم. بدون حضور نی نی کوچولو. گفتن زردی داره و تو دستگاهه. (امیدوارم زودتر خوب بشه و تا شب یلدا که همگی خونه بی بی جمع میشیم، وجود مهمون عزیزمون گرما بخش محفل کوچیکمون باشه. [چهل نفر کمه نه؟ : ))) ]
قرار بود دیروز بریم ولی هوا سرد بود و از طرفی مادرم کارهای عقب افتاده داشتن و به امروز موکول شد. بعد از تایم ملاقات از بقیه خدافظی کردیم و راهیِ حرم امام رئوف شدیم. تو مسیر از مادرم خواهش کردم اینبارم خودشون تنها زیارت کنن و بعد از بازرسی، من ازشون جدا بشم ولی هیچ جوره قبول نمی کردن. اصرارام بی فایده بود. می تونستم به خواسته شون توجه نکنم و مسیر خودمو برم ولی من این زیارتو قبول ندارم. نه من، بل امام هم قبول نمی کردن. بیخیالش شدم. اذن دخولو خوندیم و وارد حرم شدیم. بعد از بازرسی، یهو خودشون برگشتن و گفتن یه ساعت دیگه همینجا من
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 25 آذر 1396 ساعت: 10:23
از امروزم یه درس بزرگی گرفتم که
اگه مسئله ای زیاد برام مهم نیست، تو فکرم، تو ذهنم، بهش بال و پر ندم. چرا که با گفتنش، با به زبون آوردنش فقط فضا رو متشنج می کنم. خواسته یا ناخواسته فکر و ذهن فردِ دیگه ای رو متوجه این مسئله می کنم! و...
گاهی شاید این وسط حرفی ناخواسته گفته بشه که بدور از شخصیت باشه.
درسته که میشه عذر خواهی و ابراز پشیمونی کرد ولی چینی ای که ترک برداشته دیگه مثل روز اولش نمیشه!
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09
برچسب: دریابید, نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09
برچسب: نویسنده: آرتین کوشکی تاريخ: شنبه 11 آذر 1396 ساعت: 0:09